تبليغاتX
غرور شکسته

غرور شکسته

تو را صد پاره کردند ای عشق

 
 
درباره من

در زندگی زخمهایی هست که روح آدمی را در انزوا مثل خوره می خورد و می تراشد

صادق هدایت

My Blog
My Archive
My Categories

آرشیو روزانه
پیوندهای دوستانم
Template By
 
 
جمعه یکم آبان 1388
غرور شکسته 28

 

همان كبوتر شكاك پر، كه دل دل كرد

مرا ميان زمـيـــن و كلاغها ول كرد

 

همان كه پنجره اش را به رويمان مي بست

كمر به ريختنِ آبرويمان مي بست.

 

همان كه روسري اش را اگر تكان مي داد

مرا به دست غزلهاي ناگهان مي داد

 

همان كه – هي – به نگاهم كمي حواسش بود

اگر چه هوش و حواسش پيِ لباسش بود

 

همان كه بيخود و بي جا بهانه مي آورد

خراب چشم خودش را به جا نمي آورد.

 

…همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد

و با طلــــسم نگاهش سيا همـان مي كرد

 

و يا مرا سر يك وعده آنقدر مي كاشت

كه شكـل تابلـوّ ايستــگاهمان مي كرد

   

به هر خطاي خود اقرار مي كنم اما

بداستفـــاده اي از اشتباهمان مي كرد

 

بـــــزرگ راه خوشيهاي تا ابد بوديم ،

اسير كوچهء بن بست آهمان مي كرد...

 

اگر چه در سرمان آفتاب و گرمي بود

خيال يخ زدگي در كلاهمان مي كرد

 

خلاصه عمر درازي مرا به بازي داد

همان غريبه كه چپ چپ نگاهمان مي كرد

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:47  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
جمعه ششم شهریور 1388
غرور شکسته 27

تا تو را در ازدحام کوچه ها گم کرده ام

ابرم و در لابلای شب تراکم کرده ام

مردمِ چشمم میان چشم مردم مانده است

آنقدر من جستجو در بین مردم کرده ام

آری آری پرگرفتی از حصار تنگ ما

پشت پرچین دلت بیهوده گندم کرده ام

واژه در اندیشه ام پیوسته در جا می زند

لب ندارد خامهء شعرم تلاطم کرده ام

مثل یک آیینه لالم در بیان حس خود

بس که با دیوار بی نجوا تکلم کرده ام

آن زلال شیشه ام من رو بروی دستها

سنگ دارد می رسد اما تبسم کرده ام

پلک خود را بازکن تو ای امید ابریم

من خودم را در شب چشمان تو گم کرده ام .

+ نوشته شده در  ساعت 10:23  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
غرور شکسته 26

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟

+ نوشته شده در  ساعت 15:33  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
جمعه یکم خرداد 1388
غرور شکسته 25

کاش میشد سرنوشت از سرنوشت

نور و گرما بهر خاکستر نوشت

نقد را از خان و خان خواهان گرفت

بره را بر سفره نوکر نوشت

عاشق و معشوق را هر دم به هم

بوی عطر عشق با عنبر نوشت

خوب رویان را به مهر مادری

جان فدای عشق هر مادر نوشت

با سرشک دیده این باید نوشت

کاش میشد سرنوشت از سر نوشت

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:59  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388
غرور شکسته 24

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یك نفر دلواپسم این پا و آن پا می كند

كاری از من بلكه بر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی هایمان

بوی یك سیگار زرمی آید و من نیستم

خواب و بیداری، خدایا بازهم در می زنند

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

در خیابان، در اتاقم، روی كاغذ، پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها وقتی كه تنها خاطراتم مانده است

عشق روزی پشت در می آید و من نیستم

هرچه من تا نبش كوچه می دویدم او نبود

روزی آخر یك نفر می آید و من نیستم

+ نوشته شده در  ساعت 13:24  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
پنجشنبه سی ام آبان 1387
غرور شکسته 23

 

به قصد عشق رفتی از غم نان سر درآوردی

زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی

تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است

سری بودی که روزی از گریبان سر درآوردی

تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما

قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی

در این پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید

دری بر تخته خورد و از خیابان سر درآوردی

توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته است

بخوان آن را دوباره شاید از آن سر درآوردی

((مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین))

چه پیش آمد که تو از شعر یاور سر درآوردی

+ نوشته شده در  ساعت 11:0  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
دوشنبه بیستم آبان 1387
غرور شکسته 22

 

آتش زدم نام و نشان و اعتبارم را

گفتم نمیدانی تو نام مستعارم را

کارت شناسایی جعلی و بلیطم را

برداشتم بستم شبانه کوله بارم را

غافل از اینکه رد پایم در هوا جاریست

از باد خواهی چید ذرات غبارم را

غافل از اینکه این تویی در پلک سوزنبان

در پیچ تندی میکشی در مه قطارم را

پیچیده بر دره ها - پلها و تونلها

هر جا بخواهی میزنی راه فرارم را

داری به سمت کافه متروک بین راه

بر شانه هایت میبری سنگ مزارم را

راه گریزی نیست از تو خوب میدانم

نشکفته پرپر میکنی آخر بهارم را

من یک پلنگ نیمه جان تو میکشی هر صبح

در عمق جنگلهای برفی انتظارم را

+ نوشته شده در  ساعت 11:35  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
شنبه بیست و نهم تیر 1387
غرور شکسته 21

گل میکند اندوه صد آواز بی چشمت

کو زخمه ای تا سر کنم یک ساز بی چشمت

آه ای بهاری که خزانم بی تو پرپر شد

من هستم و پاییز یک آغاز بی چشمت

تصمیم دارم بال در بالت بیابم حیف

گم میشود این فرصت پرواز بی چشمت

کاری که از دست غزل هم بر نمی آید

حتی غزل هم جان نگیرد باز بی چشمت

حتی همین شعری که گفتم راز خواهد شد

اصلا ندارد جرات ابراز بی چشمت

آرامش نیلوفر مرداب من پژمرد

نیلوفر سودای صدها راز بی چشمت

ایوانسرای چشم من آرام خواهد شد

اما نمیخواهم بگویم . باز بی چشمت

این آخرین شعر ضعیف یاور من بود

آرامگاه حافظ شیراز بی چشمت

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:0  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387
غرور شکسته 20

 

من مدتی است ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزلم

چیزی بجز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو . امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از بس دوست دارمت اعداد عاجزند

اصلا نمیشود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهیم تو آب. تو ماهی و من آفتاب

یار منی و مثل تو یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:11  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
غرور شکسته 19

 

 

من خدا هستم خدای چند شعر

مشتی از هیچم جدای چند شعر

پیش از اینها دست و بالم بسته بود

پر گرفتم در هوای چند شعر

برجهای شهر ما بی منظره است

خانه ام در روستای چند شعر

بغض تنهایی برایم خوب نیست

اشک میریزم به پای چند شعر

ایستادن از تو دورم میکند

می نشینم در فضای چند شعر

باز هم تکرار رویایی من

گم شدن در لابه لای چند شعر

هر چه میخواهید تحقیرم کنید

من خدا هستم خدای چند شعر

((طرح و شعر از خودم))

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:36  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
شنبه هشتم تیر 1387
غرور شکسته 18

 

تو هم سنگي بزن برقلب من بي هيچ پروایی

كه من در غربت عشقم به دور از هيچ فردايي

ميان پيچك دردم درين ماتمكده تنها

وكابوسي كه مي گيرد برايم جاي رؤياي

شدم افسون درد وغربت ومهمان تنهايي

چرا محكوم افسونم برايم نيست معنايي

مرور خاطراتم واﮋه تكراري هرشب

وباورهاي ناپيداو آن اندوه رسوايي

سرودي تلخ مي خوانم به سوگ عشق ديرينم

هجومي اشك مي بخشد به اين چشمان دريايي

زذهنم دورمي گردد دگر شهد خوشي هايم

واندوهي كه مي راند مرا در چاه تنهايي

توهم سنگي بزن برقلب من مدهوش مي ميرم

كه تا پايان پذيرد شور عشق وشورشيدايي

ومن آرام مي ميرم به هم آغوشي غربت

ومي كوچم زخاطرها وغوغاهاي هرجايي

+ نوشته شده در  ساعت 12:24  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
شنبه یکم تیر 1387
غرور شکسته 17

 

من را ببخش چون دیوانه وار دوست دارت بودم 

 

من را ببخش چون تا سحر توی رویا بوسه بر رویت زنم

 

من را ببخش چون تا سحر توی رویا سرخاب بر گونه هایت می زنم

 

من را ببخش چون تا سحر توی رویا حرف با چشمانت می زنم

 

من را ببخش هر چند دیگر محکوم شدم

 

زندانی غم تو تا آخر عمرم شدم

 

من محکوم همکاری در راه عشق با قلبم شدم

 

ای دریغا عاشقت تا نهایتم شدم

 

مرا گله از این سرنوشت نیست

 

مرا گویی تورا لیاقت نیست

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:12  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
غرور شکسته 16

 

بر روی آب که رسیدی، خوش باش، رقص کن، مست باش!
 

راستی!
در بازیت برروی آب، حواست بر دوردست ها نیز باشد.
قایقی خواهد آمد
با پارو های آبی رنگ بر روی آب
و در روی آن دخترکی سپید را خواهی دید که پیراهن سرمه ای بر تن دارد و
گیسوانش را در معبر عطر و باد های خوشبوی دریا رها کرده است.
سراغ تو اگر آمد،
مهربان باش
ناز مکن.
سلامت می کند
پاسخش ده.
دست بر آب می برد، نازت می کند و تو را می چیند.
تو را که چید،
ناراحت نباش
اخم مکن
چرا که او دیگر بزرگ شده است.
چرا که او دیگر راز گل ها را می فهمد.
چرا که او دیگر زیبا شده است.

او تورا خواهد بویید و بوسه بر لبهای سرخت خواهد زد و در میان گیسوان گندمیش-
[
بر تو جای خواهد داد. و تو را خواهد کاشت،]
برای آغازی دیگر
و این آن لحظه ای است که دیگر آفتاب نگران تو نیست و
تو دیگر نگران آفتاب نیستی.

راستی!
سراغ مرا اگر از تو گرفت،
بگو، «نمی شناسمس

بگو فقط یک بار در کوچه های تنهایی اقیانوس دیدمش،
همین وبس.

+ نوشته شده در  ساعت 10:31  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387
غرور شکسته 15

 

ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش

اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش

ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم

ميگذري از من و ميري اما باز من برميگردم

 

ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم

پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم

ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم

دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم

 

ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم

وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم

ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخنده

تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبنده

 

چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام

ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام

ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي

من چجوري تو را خواستم تو چجور ازم گذشتي

+ نوشته شده در  ساعت 18:5  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
دوشنبه بیستم خرداد 1387
غرور شکسته 14

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم.

شانه بالا زدنت را ،

                        _ بي قيد _

و تكان دادن دستت كه

                        _ مهم نيست زياد_

و تكان  دادن سر را كه،

                       _عجيب !عاقبت مرد ؟

                                                  _ افسوس!

_ كاشكي مي ديدم !

من به خود مي گويم :

              " چه كسي باور كرد

              " جنگل جان مرا

              "آتش عشق تو خاكستر كرد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:0  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
غرور شکسته 13

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان. کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.
من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...
براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت سرد شوم تا ...!

+ نوشته شده در  ساعت 10:37  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
جمعه هفدهم خرداد 1387
غرور شکسته 12

 

آسمان ابري به چه درد من مي‌خورد. حتي اگر پر از ستاره هم باشد من که نمي‌توانم آنها را ببينم و بچينم. وقتي ماه توي آسمان ديده نمي‌شود، چه شب باشد چه روز. چه فرق دارد خورشيد کجاي آسمان ايستاده باشد و بيدار باشد يا خواب؟ وقتي نوري از آسمان به زمين نمي‌رسد، اين چيزها چه فرق دارد.
دعاي خير تو يا اينکه پشت سرم هميشه خوب مرا مي‌گويي، به چه درد من مي‌خورد. يک تن خسته، که هزاران زخم خورده است، مشتي الفاظ شيک و محبت آميز را مي‌خواهد چه کند؟ آن هم پشت سر؟ روزي که پيش تو بودم و با تو نفس مي‌کشيدم، حسرت يک «دوستت دارم» و «جانم» را بر روي دلم گذاشتي. الان مرا به چه مجوزي «عزيزم» خطاب مي‌کني؟
نياز امروز من همان نياز ديروزم نيست. وقتي در کنارم نيستي، چه خوب و چه بد، چه زنده و چه مرده، چه مرد و چه نامرد، براي من چه فرق دارد. پس بيش از اين تلاش نکن. تو سهم مرا از دوستي به من دادي. ديگر نيازي به گفتن اين قصه ها نيست. به خودت سخت نگير و با خيال راحت زندگي کن. من به رفتن تو با تمام وجود رضايت دادم و همه چيز تمام شد. حال تو بمان با رؤياهايت و مرا با زخمهايم تنها بگذار.

+ نوشته شده در  ساعت 13:42  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
غرور شکسته 11

عشق با غرور زيباست

 

 ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني...

و اگر به عشقت رنگ دروغ بربندند ...

آن عشق نیست  بلکه صدقه است ...

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:35  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
غرور شکسته 10

وقتی که تنگ غروب بارون به شيشه مي‌زنه!
همه غصه های دنيا توی سينه‌ی منه!
توی قطره‌های بارون، ميشکنه بغض صدام!
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچی نميخوام!
پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!
منتظر واسه رسیدنت تو بارون می‌مونم!
زیر بارون انتظار رنگ تازه‌ای داره!
منم عاشق‌ترم انگار، وقتی بارون می‌باره!

بعضی وقتا که میای سر روی شونم می‌زاری!
تموم غصه‌ها رو از دل من بر می‌داری!
اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بيداری بازم غم ميشينه تو حنجره!
غم ميشينه تو حنجره!

+ نوشته شده در  ساعت 10:38  توسط وحید خانمحمدی  |   
 
شنبه یازدهم خرداد 1387
غرور شکسته 9

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد

تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها

نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

تو باور می کنی اندوه ماهو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگ‍‍ی
که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور

نجیب و باشکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پاکیزه کن با غسل بارون

تو تنها حادثه تنها امیدی
برای قلب من این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم مهزوم

+ نوشته شده در  ساعت 17:29  توسط وحید خانمحمدی  |